همیشه سبز می خشکد
همیشه لشکر اندوه به قب ساده میتازد
من ان سبزم که رستن را
تو اخر بردی از یادم
چه ساده هستی خود را
به یاد سادگی دادم
به پاس سادگی در عشق
درون خود شکستم زود
دریغا سهم من از عشق
قفس با حجم کوچک بود...!

دیدی اخرش منو گذاشت و رفت
از زمین قلبمو برنداشت و رفت
دیدی آخرش منو دیونه کرد
واسه رفتن همینو بهونه کرد
دیدی اون که دلمو بهش دادم
رفت از چشمای نازش افتادم
دیدی لااقل نزد به پنجره
که بهم خبر بده می خواد بره
دیدیرفت بدون هیچ سر و صدا
ولی من سپردمش دست خدا
دیدی آخرش من و تنها گذاشت
تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت
رفت و دیگه نمیاد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا





از تو انتظار نداشتم منو ساده بشکنی
سنگ بی وفایی رو رو قلب خستم بزنی
دیگه انتظاری از هیچ کسی تو دنیا ندارم
خودمم شاید یه روز خودم رو تنها بزارم





برای همه انهایی که بی تقصیرند
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و
دلهایی که انها را راندن د
تقدیم به اشکهایی که غرورشان
شکست وعهدهایی که کسی انها را نبست

عمو زنجیر باف انتخاب می کردم
ان عموی خیالی ان ارزوها امروز خودش را جوری نشانم داد
که فکرش را نمی کردم.
خودم گفتم ای کاش نه من میگفتم و نه او
یادم باشد هر کودکی را در حال بچگی کردنش دیدم بگویم
به همه بگوید تو را به خدا هیچکس عمو زنجیرباف بازی نکند
یا لا اقل کسی عمو نشود و اگر شد در جواب زنجیر مرا بافتی
هیچکس حتی دشمنش(( بله)) نگوید
چون مثل من میشود

از ان روز که پا به عرصه جهان نهادم هر روز را با لطف انکه مرا به این کره
خاکی آورد چشم باز کردم و هر شب تاریکی ها را با امید به او به روز
زوشن تری سپری کردم در این گذر روز و شب یک روز در آسمان آبی قلبم
تابش گرمای خورشید عشق را احساس کردم اما همه چیز تمام شد شاید
برای همیشه اما هنوز باور ندارم هنوز هیچ چیز را باور ندارم شاید دیگر
هیچوقت صدای قدمهایت را نشنوم شاید دیگر نتوانم هیچگاه خبر رسان
قاصدکهایت باشم در حالی که برایت اخرن کلمات را که خبر از حال کنونی
ام می دهم فرسنگها از تو دور هستم رمزی را که با من ودا کردی به خاطر
بسپار روزی را که گفتی برای همیشه فراموشم کن هیچگاه از یاد مبر
خواستم با تو باشم نخواستی.خواستم مونس و یارت باشم
نخواستی.خواستم در زندگی همقدمت باشم نخواستی.خواستم برای
همیشه در کنارت بمانم نخواستی.خواستم همگام و همنفس روزهای
تنهایت باشم نخواستی.خواستم پزیرای نگاه مهربانت نخواستی.هیچ کدام
را نخواستی.آرزو داشتم به تمام آرزوهایم دست پیدا کنم.افسوس که فاصله
بین شادی و غم یک قدم است افسوس و صد افسوس... اما با همه این
احوال امیدوارم به آینده به اینده ایکه بی دلیل نیست که نامم را لیلی نهاده
اند دلم میخواهد از دیار کهنه غم کوچ کنم و عشقت را تا ابد درنهانخانه دل
جاودان نگه دارم این چند سطر فقط به خاطر سبک کردن دلم و گفتن حقایق
زندگی ام بود. خوشبختی توارزویم است.خداحافظ برایت چه اسان بود ولی
برای من سر آغاز پریشانی.کسی که بعد از خدا تو را برای همیشه می
پرستدآرزومند خوشبختی ات لیلی

تمام قصه ها
با یکی بود یکی نبود دیگری آغاز میشود
که یکی بود
یکی نبود
یکی رفته بود
یکی مانده بود
مانده بود مانده بود و گریه کرده بود...

رهایم کردی و رهایت نکردم
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی
کنار کوچه های بغش و بیداری
در انتظارت خواهم ماند
چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم
و چهری تو را دیدم
گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم
و صدای تو را شنیدم
دلم روشن بود که یک روز از آن سوی
گریه هایم می ایی
ولی افسوس ...





قبیله لیلی
فانوس
صدایم کن
من که در تو مرده ام
دیوانه بود این دل
در غم تنهایی
اسمان میگرید امشب
هرگز دوباره عاشق نخواهم شد
ساز غمگین گریه کردم اشکم ندیدی
ندیدی چه بیصدا شکستم











غم نگاهم رو کسی نمی بینه
شب سیاهم رو کسی نمیبینه
دردی که در لحظه لحظه های عمرم نهفته کسی احساسش نمی کنه
منو دیگه راه بودن نیست
اسیر تارینی ام
در بند اندوه و ظلمت اسیرم
هوای من مصموم است
تنهایی کشنده است
بی کسی رو تو درمونی
ای دوست ای خوب یارییم کن که دیگه طاقت و توانی نمانده